دیرگاهی است که تار و پود وجودم در جامه ابنوسی زمین
گره خورده است...
از زمین می شود فهمید... خواب های خدا چه رنگی ست ؟....
من هر چه پیش تر می روم
رویاهایم کبود تر و رودهای خروشانم
در تاریکی های مرموز روحم پیچان و پیچان تر می شوند....
پیچان و پیچان چنان پله هایی که شیطان گسترانیده
و در هر قدم که گام های سرگردانم را بر
چشمان سرد و بی روحشان می نهم....
قدمی از آسمان دور تر می افتم....
افسوس که گرداب شک دیرگاهی است
در ژرفای اقیانوس آرام وجودم گرد و خاک هایی از جنس حبابهایی ابی
بر انگیخته است!!!
تو که اقیانوس ات آرام است
بگو در ژرفای ابهای سرد زمین خدا را می بینی؟
خواب هایش چه رنگی ست؟
آیا از ورای این حباب های کدر عصیان و غفلت و بیهودگی
مرا می بیند؟
چرا ریسمان هایی پوچ و سرگردان.... حقیقت را در عمق روح
و احساسم به دار اویخته اند؟
ایا حقیقت مرا میرانید یا......
هنوز زنده است؟.......
من نفسی را نمی شنوم......!!!!


